خرید بک لینک

امشب ساعت ده شب ماریا با گریه اومد پیشم و گفت مامان من پریود شدم بغلش کردم، بوسیدمش، گفتم اشکال نداره ، هر دو تامون منتظرش بودیمکفت اگه قدم بلند نشهاگه دیگه همین قدی بمونمرفتم براش از سوپر نوار بهداشتی خریدمچند تا خوراکی هم که دوست داشت براش خریدماومدم خونه هنوز داشت گریه می کردگفت مامان اشکال نداره گریه کنمگفتم نه مامان جون باز بغلش کردم تا توی بغلم گریه کنهگفت می شه امشب کنار تو بخوابمعزیزکمدخترکمقربونت بشمبه امیر علی گفتم خواهر جون امروز پریود شده و تو باید حواست بهش باشه و مراقبش باشی تا حالش خوب بشهرفت پیشش و با مهربونی بهش کفت اگه می خوای تب لت من و بردار ( ته مهربونی اش بود دیگه ) خخخخخامشب دخترم خانم شدحسم عجیبههم خوشحالم هم غمگین29 تیر ماه ساعت 10 شب

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 14:28

سالگرد خونهدیشب دختر عموم سالگرد ازدواج شو و توی اینستا تبریک گفته بود و کارت عروسیش رو گذاشته بود، بدون تاریخ ، کاش واقعا می شد اون تاریخ رو از توی تقویم حذف می کردیم ....دلم ترکید وقتی استوری شو دیدم، هیچ وقت شب عروسیش از یادم نمی ره .... چون فردای شب عروسی اون که مثل امشب باشه خونه مامان من با خاک یکسان شدو غم عالم روی دل من نشست ...هنوزم که به یاد اون شب و تلفن مجتبی می افتم قلبم میخواد از سینه دربیاد... ساعت دو و نیم نیمه شب پنجم مرداد ماه 1401وقتی پیچیدم توی کوچه، ماشینهای پلیس ، امبولانس ها ، ماشین های آتش نشانی رو دیدموقتی سر پلیس داد زدم که اینجا خونه مامان منه بزارین رد شدوقتی رفتم و دیدم خونه مامانم با خاک کوچه یکسان شده و تمام همسایه ها توی کوچه اندوقتی رفتم خونه همسایه روبرو و دیدم که خواهرم و بچه هاش دارن زار می زنند و گریه می کنندخدایا برای کافرها، برای بدترین آدم ها هم این شب رو توی تقدیرشون ننویسوقتی رفتم بیمارستان و دیدم حال پیرزن همسایه پشتی خرابه،ولی دخترش اروم به من گفت به حرف برادرام گوش نکنید ، مامانم حالش خوبه نگران نباشین.ای وایای وای که چه شب شومی بودچه شب تلخی بودچه شب سختی بودچه شبی بود که صبح نشدوقتی رفتم بیمارستان امداد و دیدم دختر همسایه ی کناری میگه شاید قطع نخاع بشم ....روز مرگ آقای ملکی و حال بد پدرم کنار خیابون که حالش بهم خورد و عمو عباسم که اومد و گفت بردار آقاجان تو از بیمارستان ببر...فریادهای دختر آقای ملکی که می گفت شما بابام و کشتین ... و شوهر خاله اش که اومد بهم گفت شما از بیمارستان برین اینا حالشون خوب نیست چیزی می گن شما ناراحت می شین .....پسر آقای ملکی که من بهش زنگ زدم و گفت ما هیچ شکایتی نداریم ، مرگ بابای ما ربطی به خونه شما و ا

برچسب: نویسنده: شیوا شریعتی تاريخ: سه شنبه 9 مرداد 1403 ساعت: 14:28

صفحه بندی